شب است و می تراود رنگ مهتاب
ستاره جان دهد در جنگ مهتاب
نگاهش می خرامد سوی بزمم
دلم می رقصد ازآهنگ مهتاب
به آرامش رسد مرغ وجودم
دمی که نیستم دلتنگ مهتاب
تن عریان او در بستر من
پریشان زلف من در چنگ مهتاب
دو چشمم از وجودش نقره فام است
سکوتم را شکسته سنگ مهتاب
تمنامی کند آغوش بازش
هوسناکم من از نیرنگ مهتاب
زسر مستی وشوخی های مه رو
گرفتم در بغل من تنگ مهتاب
اگر چه جای او در آسمان است
هم آغوشی من شد ننگ مهتاب
کنون رسوای عالمگیر گشتم
زدم بر سینه ام شبرنگ مهتاب
همه در سوز و شور از ناله نی
مرا خوشتر نوای چنگ مهتاب
گناهی را اگر کردم من آن شب
همان رقصی است با آهنگ مهتاب
نوشته شده توسط ن آب آذر در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 5:43 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

تمامی اشعار و مطالب این وبلاگ از خودم می باشد امیدوارم بتوانم لحظات قشنگی را برایتان بیافرینم و خاطره خوشی در ذهنتان جای بگذارم
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY