تبليغاتX
آوازی نو
 

توهم

وز غروب آفتاب

     

سایه ها گم می شوند

 

وه عجب زاین آفتاب

 

سایه ای با خود نداشت

 

خشک شد وز نور او

 

سایه داران کهن

 

وعده می داد از بهشت

 

یک نها لی هم نکاشت

 

کاشکی آن آفتاب

 

گم شدی در قیر شب

 

یا که در صحرای فجر

 

پای خود هرگز نذاشت

 

در کویر ارمغانش

 

سایه اوهام بود

 

در سراب سایه وارش

 

لختی آسایش نداشت

 


 

نوشته شده توسط ن آب آذر در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 4:54 موضوع | لینک ثابت


show details
 Apr 21 

در عمق آبی دریایی ما
کسی دارد حیات جاودانه
که از رنگ زمین پر هیاهو
وجودش شد بری از هر نشانه
شکستی؟،مشکن این شاخه
واز این بید کهنسال
هنرمندی،برویانی
به این شاخه جوانه؟
جوانی،!که عبس گم کرد
عشقی را به نادانی
وزآن حسرت
بگیرد!ز هر رندی بهانه
پری رو به که در دنیا
به دل تنگی بماند
به تنهایی از این اندوه
بنالد عاشقانه!.


 

نوشته شده توسط ن آب آذر در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 17:10 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting