سکوت! ریشه های فریاد است
فریاد! سکوت رفته بر باد است
سکوت! خشم های خفته را ماند
حرف های تلخ نگفته را ماند
سکوت استتار گفتار است
چنگهای خسته از تار است
سکوت یعنی اندیشه های نو
زیستن با ریشه های نو
سکوت قتل یک فریاد است
فریاد مرگ ظلم و بیداد است!
در این سکوت چرا زدی فریاد؟
فریاد شد سکوت ورفت بر باد !
نوشته شده توسط ن آب آذر در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 3:29 موضوع | لینک ثابت
زمان بهار و زمین خزان
خشکیده چشمه های آسمان
شرح غم انگیزی است
دلهای پیر و صورت جوان
نقش سبزینه خاطرات بهار
خاکستری است در صفحه زمان
به یاد بهار می کشم گلی
و اشکی ز دیده می کنم روان
نوشته شده توسط ن آب آذر در جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت 2:19 موضوع | لینک ثابت
هیچ دانی نگاهی که یار می کند؟
کاری است که گل با بهار میکند!
اعتبار بهار به رنگ و بوی گل است
دوام عشق درنگاهی است که یار میکند!
زندگی با بهار بی گل و یار بی نگاه
شرحی است که با مجرمی چوبه دار می کند!
عمری است که بر چوبه دار دل تنگی ام
گاه گاهی دلم هوای بهار میکند!
هر چند سپیدی به سرم سایه ا فکنده است
او با طره ای سیاه دلم را شکار میکند!
هوسی که در نگاه آدمی نهفته است
زهری است که در تن بیمار مار میکند!
سر گشته ازاین نگاه دو گانه ام
گاهی مرا مست وگاه بیمار میکند!
بوشهر دی ماه هشتادو هفت
نوشته شده توسط ن آب آذر در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 ساعت 4:58 موضوع | لینک ثابت
سوی من
سنگی که پرت می کنی
به جای سر دلم می شکند!؟
دلشده گان را سر
به دار می رود
سر سپرده را دل نیست!
نوشته شده توسط ن آب آذر در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 19:2 موضوع | لینک ثابت
یادت باشد!
در کوچه ما
سر نمی شکند دیوارش
هدیه میدهد!
شاخه های یاس سر شارش
نشاط ارزانی می کند!
نسیم طرب انگیز بهارش
در کوچه تاریک ما!
چشمان منتظر
سوسو می زند در انتظارش؟!
نوشته شده توسط ن آب آذر در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 23:38 موضوع | لینک ثابت
وز غروب آفتاب
سایه ها گم می شوند
وه عجب زاین آفتاب
سایه ای با خود نداشت
خشک شد وز نور او
سایه داران کهن
وعده می داد از بهشت
یک نها لی هم نکاشت
کاشکی آن آفتاب
گم شدی در قیر شب
یا که در صحرای فجر
پای خود هرگز نذاشت
در کویر ارمغانش
سایه اوهام بود
در سراب سایه وارش
لختی آسایش نداشت
نوشته شده توسط ن آب آذر در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 4:54 موضوع | لینک ثابت
|
show details
| Apr 21 |
|
در عمق آبی دریایی ما
کسی دارد حیات جاودانه
که از رنگ زمین پر هیاهو
وجودش شد بری از هر نشانه
شکستی؟،مشکن این شاخه
واز این بید کهنسال
هنرمندی،برویانی
به این شاخه جوانه؟
جوانی،!که عبس گم کرد
عشقی را به نادانی
وزآن حسرت
بگیرد!ز هر رندی بهانه
پری رو به که در دنیا
به دل تنگی بماند
به تنهایی از این اندوه
بنالد عاشقانه!. |
نوشته شده توسط ن آب آذر در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 17:10 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط ن آب آذر در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 3:11 موضوع | لینک ثابت
نیلو فر ای اشنای دور از مرداب
چه نشسته ای پر تمنا
نظاره گر واژه های عاشقانه ام
در این عطشناک سکون تنهایی من
کدامین قطره سرد آب گوارا
خشکی لب خواهش تو را
فرو می نشاند
و کدامین نسیم هوسناک
بر گلبرگ های تو بوسه شبانه خواهد زد
و تن عریان ریشه های تو
در بستر کدام جویبار
نشاط را در رگهایت
جاری می کند
هی
دریغ که من
سراب نا نوشته دریای
تو همم
و تو حقیقت دور از دسترس
نوشته شده توسط ن آب آذر در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 19:7 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط ن آب آذر در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 13:56 موضوع | لینک ثابت
وقتي که سرما زمين گير شد
و در ميان تن پوش برفي زمين
گلها همه يخ زده بودند
درنيمه شبي ظلماني
هستي وجود خويش را
براي زمين به ارمغان آورد
و از ميان اين همه يخ
گلي زيبا و گرم رست
که نامش را آ سمان هديه داد
و دلش را از خورشيد به ارث برده بود
و در تمام سطح تنش رنگ مهتاب جاري است
و چه پر نشاط است
که آرش با بوسه اي از لبان او
کما ن عشق را بدست خواهد گرفت
و قلب ناهید را نشانه خواهد رفت
نوشته شده توسط ن آب آذر در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 3:34 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط ن آب آذر در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 0:45 موضوع | لینک ثابت
شب است و می تراود رنگ مهتاب
ستاره جان دهد در جنگ مهتاب
نگاهش می خرامد سوی بزمم
دلم می رقصد ازآهنگ مهتاب
به آرامش رسد مرغ وجودم
دمی که نیستم دلتنگ مهتاب
تن عریان او در بستر من
پریشان زلف من در چنگ مهتاب
دو چشمم از وجودش نقره فام است
سکوتم را شکسته سنگ مهتاب
تمنامی کند آغوش بازش
هوسناکم من از نیرنگ مهتاب
زسر مستی وشوخی های مه رو
گرفتم در بغل من تنگ مهتاب
اگر چه جای او در آسمان است
هم آغوشی من شد ننگ مهتاب
کنون رسوای عالمگیر گشتم
زدم بر سینه ام شبرنگ مهتاب
همه در سوز و شور از ناله نی
مرا خوشتر نوای چنگ مهتاب
گناهی را اگر کردم من آن شب
همان رقصی است با آهنگ مهتاب
نوشته شده توسط ن آب آذر در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 5:43 موضوع | لینک ثابت
پیام
دل تنگ از نابخردی
سر مست از دیوانگی
سرگشته ام از این همه
بی دردی وبیگانگی
مخمورم از جام تهی
لب بر لب من گر نهی
من چون ستاره گرد تو
تو ماه من پادشهی
ترکم مکن ای ماه من
طوقی به گوشت می شوم
گر طالب پیمانه ای
جامی به نوشت می شوم
ای ساقی رویای من
پر کن شبی پیمانه را
با نرگس مستانه ات
دریاب این دیوانه را
یک عمر تلخی را بنه
یک کام شیرینم بگیر
فرهاد خونین پیکرم
وین درد دیرینم بگیر
گر آمدی من نیستم
یک جمله شادم می کند
سرمست می گردم از این
که دوست یادم میکند؟
نوشته شده توسط ن آب آذر در جمعه بیستم مهر 1386 ساعت 4:6 موضوع | لینک ثابت
اومدنت شبانه است
حیات جاودانه است
وقتی میام تو آسمون
نموندنت بهانه است
***
صبح و شفق اگه میای
من میمونم در انتظار
سوسوی آخر شبت
حرفهای غم گنانه است
***
وقتی به هم ما برسیم
شروع نابودی توست
قایم موشک بازی هامون
دوام عاشقانه است
***
حرمت گرمامو بگیر
نورمو نابود می کنم
تنت در آغوش نگام
نشاط یک ترانه است
***
وقتی که من میام میری
نور تو می بخشی به من
بخشش تو برای من
گذشت مادرانه است
***
یه خواهشی از تو دارم
بیا تا با همو بمونیم
اگه که نابود بشیم
ماهیت زمونه است!
***
غروب من حیات تو
نابودیم نشاط تو
غروب من ترنم
وصال عاشقانه است
نوشته شده توسط ن آب آذر در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 6:55 موضوع | لینک ثابت

هم قبیله
غروب دلگیر نیست
دل تو!
درگیر است
تنهایت را
در ظلمت نارنجی شبانه اش
از خاطر ببر
وجودت را
به زلال آبی دریا
هدیه کن
تنت را به آغوش گل سرخ بسپار
تا امید
به نرگس چشمانت حیات را هدیه کند
و باغچه زندگییت پر از شکوفه های سبز شود
باشد که
طعم دوباره عشق را
با خاطر خوش
مز مزه کنی !

نوشته شده توسط ن آب آذر در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 15:23 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

تمامی اشعار و مطالب این وبلاگ از خودم می باشد امیدوارم بتوانم لحظات قشنگی را برایتان بیافرینم و خاطره خوشی در ذهنتان جای بگذارم
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY